چار دیواری
یکی تکیه داده به من
یکی روبروم ایستاده
دو تای دیگر
با پنجره هاشان
دارند لبخند می زنند .
یکی تکیه داده به من
یکی روبروم ایستاده
دو تای دیگر
با پنجره هاشان
دارند لبخند می زنند .
(قمار باز) شده ام
(بیگانه)
توی این
(تنهایی پر هیاهو)
دارد
(تهوع)ام می گیرد.
فکر می کردم خدا مردی سیبیل کلفت است
یله بر تختی بزرگ
اما نبود
زنی بود
فاحشه
در میدان شهر.
خیره به هم
من و خیابان
به زیر این همه اشک
از ابر مرداد .
سخت بود وقتی می خواستم عنوانی برای این خانه پیدا کنم و قاطعانه عنوانش شد "بی عنوان"
امروز هم قاطعانه تصمیم گرفتم که لب به لب بشه
پ ن : به عنوان یه عنوان
گاه به بلندی هایی فکر می کنم که در برم گرفته
و گاه به تو
که در برگرفته ای
خواه و ناخواه
تمام قلب مرا.
چشم باز کرده باشی
قدم هات
در کوچه ای که
موسیقی عشق از دیوار هاش می ریزد
چشم باز کرده باشی
دست در دست
قدم هات در کوچه ای بن بست
پر از عشق.
آینه
خستگی هزار چهره است
آویخته
بر
دیوار.
سرد بود . اصلن برگی نمانده بود برای درخت که بریزد که جارو شود .ماه از پشت شاخه های بی برگ درخشیدن می گرفت و گاهی برف هم می بارید و شاخه ها بلوری می شد و قندیل می بست . بعضی شب ها می بردنمان توی تپه کوه های اطراف ماه و ستاره را بهتر ببینیم . می گفتند حرف نزنید اما می زدیم . خیلی هم می زدیم . بیشتر از معشوقه هامان بود . از زندگی ای بود که داشتیم که می خواستیم داشته باشیم که انتظارش را می کشیدیم . سرد بود . گاهی که حرف هامان اوج می گرفت ، سینه خیزمان می بردند ، غلتمان می دادند. بر می گشتیم ، بر تخت های دو طبقه می افتادیم و چون جنازه ای تا سوت صبحگاه بی حرکت می ماندیم.
سیالان
بلندترین قله تنکابن(شهسوار)
۴۲۰۰ متری
۱۴ ساعت راهپیمایی در مسیری کوهستانی در امتداد دشت زیبای دریاسر ، هرتنگ ، راه گردن ، وینی
نهایتا به این قله ی زیبا ختم می شه .
عقاب ها روی یال کوه ها در اوج
ابرها مثل تشکی سفید افتاده زیر پاها
شبها با ستاره هایی چیدنی
پنج شنبه اونجا بودم .

دوستی از شیراز برگشته بود و از وضع بی مثالش می گفت
و اینکه آب رکناباد چند سالی است خشکیده .
صدای زنگ در آمد
باز کردم
صبح بود .
(بیژن نجدی)
از پیاده روهای شلوغ دم عید رد می شدم که چشمم به کاغذ نوشته ای بد خط که روی شیشه ی دکانی
(از نوع مذهبی اش) چسبیده بود افتاد .
هر چه گشتم دنبال عنوانی برای وبلاگ چیزی پیدا نکردم جز همین که می بینید (بی عنوان)
با این که این دنیا پر است از زشت و زیبا، پر است از واژه و جملات از حادثه و پیشامد ،
گاهی آدم چیزی پیدا نمی کند مثل اسم برای این وبلاگ که می ماند بی عنوان .
چیزی بشکلی می زنگد و بیدار می شوم و دست و صورتم را نمی شویم و لباس متفاوتی می پوشم .
اگر چیزی باشد در یخچال (که نیست) می خورم و کفش متفاوتی می پوشم و آن گوشه کنار در ، روی
صندلی می نشینم تا ساعت چیزی نمانده باشد به ۵:۱۵
کلید را توی قفل می چرخانم و آنقدر فکر هست تا خیابان که چیزی حواسم را پرت نکند
.
.
سر کوچه صدای بلبل
آنطرف خیابان
من
ایستاده ام
در انتظار می نی بوس قرمز .
طعم گس زندگی
زیر دندان صبح !!
.
پلک هایم هرگز باز نخواهند شد .
لب روی لب گذاشتیم
لبالب از عشق شدیم
( پدر که آمد )
لب از لب برداشتیم و
از لب ایوان در رفتیم .
شروع می کنیم توی این بلاگ .