تبليغاتX
لب به لب

لب به لب

چار دیواری

 

یکی تکیه داده به من

یکی روبروم ایستاده

دو تای دیگر

با پنجره هاشان

دارند لبخند می زنند .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:19  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

باز

 

(قمار باز) شده ام

(بیگانه)

توی این

(تنهایی پر هیاهو)

دارد 

(تهوع)ام می گیرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 22:42  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

سو’ تفاهم

 

فکر می کردم خدا مردی سیبیل کلفت است

یله بر تختی بزرگ

اما نبود

زنی بود

فاحشه

در میدان شهر.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:2  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

نم نم

 

خیره به هم

من و خیابان

به زیر این همه اشک

از ابر مرداد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:54  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

بی عنوان با عنوان لب به لب

 

سخت بود وقتی می خواستم عنوانی برای این خانه پیدا کنم  و قاطعانه عنوانش شد "بی عنوان"

امروز هم قاطعانه تصمیم گرفتم که لب به لب بشه 

پ ن : به عنوان یه عنوان

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 21:33  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

ف

 

...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:50  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

هفتم خرداد

 

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 1:33  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

غ

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:8  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

گاه

 

گاه به بلندی هایی فکر می کنم که در برم گرفته

و گاه به تو

که در برگرفته ای

خواه و ناخواه

تمام قلب مرا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 14:13  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

قدم...

 

چشم باز کرده باشی

قدم هات

در کوچه ای که

موسیقی عشق از دیوار هاش می ریزد

چشم باز کرده باشی

دست در دست

قدم هات در کوچه ای بن بست

پر از عشق.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 23:1  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

قاب

 

آینه

خستگی هزار چهره است

آویخته

بر

دیوار.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 14:58  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

جهت یابی

 

سرد بود . اصلن برگی نمانده بود برای درخت که بریزد که جارو شود .ماه از پشت شاخه های بی برگ درخشیدن می گرفت و گاهی برف هم می بارید و شاخه ها بلوری می شد و قندیل می بست . بعضی شب ها می بردنمان توی تپه کوه های اطراف ماه و ستاره را بهتر ببینیم . می گفتند حرف نزنید اما می زدیم . خیلی هم می زدیم . بیشتر از معشوقه هامان بود . از زندگی ای بود که داشتیم که می خواستیم داشته باشیم که انتظارش را می کشیدیم . سرد بود . گاهی که حرف هامان اوج می گرفت ، سینه خیزمان می بردند ، غلتمان می دادند. بر می گشتیم ، بر تخت های دو طبقه می افتادیم و چون جنازه ای تا سوت صبحگاه بی حرکت می ماندیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:25  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

چکنم

...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:49  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

سیالان

 

سیالان

بلندترین قله تنکابن(شهسوار)

۴۲۰۰ متری

۱۴ ساعت راهپیمایی در مسیری کوهستانی در امتداد دشت زیبای دریاسر ، هرتنگ ، راه گردن ، وینی

 نهایتا به این قله ی زیبا ختم می شه .

عقاب ها  روی یال کوه ها در اوج

ابرها مثل تشکی سفید افتاده زیر پاها

شبها با ستاره هایی چیدنی

پنج شنبه اونجا بودم .

 

راه گردن

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 23:52  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

چادر اندامی !؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:34  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

خوشاشیراز

 

دوستی از شیراز برگشته بود و از وضع بی مثالش می گفت

و اینکه آب رکناباد چند سالی است خشکیده .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 2:56  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

کافه شعر

 

صدای زنگ در آمد

باز کردم

صبح بود  .

 (بیژن نجدی)

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:11  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

خودکار مذهبی

 

از پیاده روهای شلوغ دم عید رد می شدم که چشمم به کاغذ نوشته ای بد خط که روی شیشه ی دکانی

 (از نوع مذهبی اش) چسبیده بود افتاد .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 22:34  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

عنوانٍ بی عنوان

 

هر چه گشتم  دنبال عنوانی برای وبلاگ چیزی پیدا نکردم جز همین که می بینید (بی عنوان)

با این که این دنیا پر است از زشت و زیبا، پر است از واژه و جملات از حادثه و پیشامد ،

 گاهی آدم چیزی پیدا نمی کند مثل اسم برای این وبلاگ که می ماند بی عنوان .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 22:46  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

می نی بوس قرمز

 

چیزی بشکلی می زنگد و بیدار می شوم  و دست و صورتم را نمی شویم و لباس متفاوتی می پوشم .

 اگر چیزی باشد در یخچال (که نیست) می خورم و کفش متفاوتی می پوشم و آن گوشه کنار در ، روی

 صندلی می نشینم تا ساعت چیزی نمانده باشد به ۵:۱۵

کلید را توی قفل می چرخانم و آنقدر فکر هست  تا خیابان که چیزی حواسم را پرت نکند

.

.

سر کوچه صدای بلبل

آنطرف خیابان

من

ایستاده ام

در انتظار می نی بوس قرمز .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 22:40  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

وقتی که تمام شد .

 

...

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:55  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

تکرار

 

طعم گس زندگی

           زیر دندان صبح !!

.

پلک هایم هرگز باز نخواهند شد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 19:8  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

لب به لب

 

لب روی لب گذاشتیم

لبالب از عشق شدیم

( پدر که آمد )

لب از لب برداشتیم و

               از لب ایوان در رفتیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 22:29  توسط رامین حاجی کریمیان  | 

شروع

 

شروع می کنیم توی این بلاگ .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 21:36  توسط رامین حاجی کریمیان  |